تبليغاتX
گالري
سلام به دوستان خوبم

با کلی تاخیر خدمت رسیدم و فاجعه تر این که با عکسهایی که قبل از عید قصد نمایش اونها رو داشتم.اسفند ماه سال پیش از طرف دانشگاه رفتیم استان خودمجاهایی که به چشم ندیده بودم!مناطق عملیاتی دفاع مقدس٬به این دید که یه مشت خاکه و من بیشتر به خاطر اینکه با دوستانم باشم و خوش بگذره قصد رفتم کردم...

شرهانی منطقه اول...

ارتباط زیادی برقرار نشد!

دشت عباس...

اصلا و ابدا!!

فتح المبین...

بین سنگر هایی که رزمنده ها یه روزی ساخته بودن٫جایی که شاید اونجا شهید شده بودن راه میرفتیم٫درحالی که صدای حمله ها و صدای واقعی رزمنده ها از اون دوره پخش میشد و تو اگه یک لحظه چشمهاتو می بستی خودتو میون رزمنده ها میدیدی٬صدای الله اکبرشون مو به تن ادم سیخ میکرد...

شوش٫دانیال نبی(شهر خودم)

انگار که اولین بارم بود به زیارت حضرت دانیال(ص) اومده بودم!

دو کوهه...

حسنیه شهید همت پر از حس بود٬اون حوضی که رزمنده ها اونجا وضو میگرفتن ٬از دید من دوکوهه پر از رزمنده و شهید بود اونجا زندگی میکردن٬از کنار ما رد میشدن٬حس میشدن!

فکه...

با پای برهنه و حس رمل که چه سخت و خسته کنندست راه رفتن روی اون٬و فکر اینکه رزمندها شاید باید ساعتها روی رمل راه میرفت با کلی اسلحه و وسیله ی سنگین.

چزابه...

زیاد اونجا توقف نداشتیم!

دهلاویه...

یه فیلم از دکتر چمران و زار بچه ها صدای بلند گریه! چمران رو نشناختم تا کتاب انسان و خدا رو خوندم٬این آدم فوقالعاده است.

هویزه...

شهداش باهات حرف میزدن! شهید علم الهدی٬مولای زمانی...

طلاییه...

سه راه شهادت...نماز روی خاک...

اروند کنار...

پل روی آب٬نیزار...

شلمچه...

بیشترش رو تنها بودم٬غروب بود یه غروب سراسر سرخ...یه خورشید غرق خون٬تمام کسایی که من توی سه ترم اشکشونو ندیده بودم زار میزدن...یکی فریاد میزد مگه اینجا چی داره؟!

آخرین منطقه بود و فرداش حرکت داشتیم به کرج...هیشکی راضی به سوار شدن به اتوبوس ها نمیشد...به زور مسئولین سوار شدیم بچه ها ریز ریز گریه میکردن و من مات به گنبد شلمچه نگاه میکردم که واقعا چه عشق بازیی روی این خاک شده که هنوز حسش آدم رو میگیره و عاشقش میکنه؟!اتوبوس راه افتاد.............

تا به حال همچین موج گریه ای رو نشنیده بودم تک تک بچه ها فریاد میزدن٬انگار که دارن یه عزیز و ازشون میگیرن...

چند وقت بعدش با یه اکیپ از بچه ها یادمان راهیان نور رو برپا کردیم که به دست خود بچه ها سنگر رو هر منطقه رو با توجه به حال و هواش ساختیم! و آهنگهای اونجا توی فضا پخش میشد یه سفر دوباره و یه حس دوباره و یه جدید عهد!

شرمنده سرتونو درد آوردم...

 

   شرهانی

   مزار شهدای هویزه

   طلاییه

   شلمچه

 

   یادمان راهیان نور

   یادمان

   یادمان

   یادمان

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 0:31 |

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 15:22 |
 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 18:43 |

بابل.امام زاده هفت تن


+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 21:28 |
+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 11:43 |


Powered By
BLOGFA.COM